حکایت چشمان خیس ما

برایِ ابرهای ِ همیشه ی پشتِ پلک های تو
دیگر کاری از دست هایِ من بر نمی آید
جز پهن کردن ِ چشم هات بر بند آسمان
و آویختن به دامن ِ خورشید...
شعر از خانم اعظم حسن تقی
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:13 توسط سید محمود جوادی
|
چشمها را باید شست