خبر خوش
امروز صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ، خانمی از حوزه هنری خودشو معرفی کرد ، اسمش آشنا
بود اما نمی تونستم بجا بیارمش .
- آقای جوادی ؟
- بله ، بفرمائید .
- من ..... هستم . شما 10 سال پیش کتاب سفرنامه حج تون برای چاپ به ما داده
بودین ولی پیش ما گم شد ، درسته ؟
- بله همینطوره . نکنه پیدا شده !
- بله خوشبختانه پیدا شده . شما بعد از این ماجرا ، سفرنامه تون برای چاپ به ناشر
دیگه ای دادین ؟
- خیر ، چون شما اصل دستنوشته منو گم کرده بودین من هیچ نسخه ای از اون
نداشتم که به ناشر دیگه ای بدم .
- حالا مایلین حوزه هنری این سفرنامه رو چاپ کنه ؟
- بدم نمیاد ، اما لطف کنید اونو برام بفرستید تا یه نگاهی بعد از ده سال بهش
بندازم .
- حتماً ، لطفاً آدرس ...
این بهترین خبری بود که می تونست منو امروز خوشحال کنه . شما اگه جای من بودین خوشحال نمی شدین ؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت 18:4 توسط سید محمود جوادی
|
چشمها را باید شست